kiss
عضويتلغو عضويتPowered by WebGozar
از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود
بعد از این جهان گشت و گشت سالها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغا ای دریغ آدمیت بر نگشت
قرن ما مرگ انسانیت است
سینه آدم از خوبی تهی است
من که از مردن یک شاخه گل از فغان یک قناری در قفس از غم یک کودک بیمارو زار حتی قاتلی در بند
اشک در چشمانم و بغضم در گلو مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از مردن یک گل نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردان باجان انسان می کنند
دلم میخواست بند از پای جانم باز می کردند
و من را تا کمند آسمان پرواز می دادند
دلم می خواست عشقم را نمی کشتند
گلی شاداب چنین خندان را پر پر نمی کردند
دلم می خواست دنیا رنگی دگر بود
خدا با بندگانش از این مهربان تر بود
به این بیچاره مردم لطف می کردی
دلم می خواست……………………